

نبودن یا فراموشی یک بودن
ن ب ود ن ، هیچگاه به تلخی فراموشی یک " ب ود ن " نیست
گر هست ، باید دل بست ، دوست داشت و عاطفه بخشید
گر هست ، باید اشک ریخت ، بوسه زد و عشق ورزید
حال آن بودن کجاست؟
دل بستم ، دوست داشتم ، عشق ورزیدم
می دانست یا خیال می کردم؟
گم شد یا پیدایش نکردم؟
او رفت یا من باز نگشتم؟
آه چه سخت است فراموشی یاری دیرین حتی خیالی
به یاد روزهای پر از خاطره و نگاه های پنهانی
و ساعت های کوک شده ی بدون آگاهی
آری روزگار بود که عقربه هایش را برایمان ، تنظیم می کرد
نور چشمانمان با اراده ی او به هم پیوند می خورد نه از تصمیم ما
مثل کودکی که اسباب بازیش را فراموش می کند
روزگار با ما چنین کرد
اما آن کودک همان کودک است ولی
به یادش می آید و برای گم شده اش گریه می کند
حال که او رفته است و ما مرده ایم
فقط به این می اندیشم که دوستش داشته باشم
همچنان خاطرش دریاد می ماند
هرچند بی او آزارم می دهد.
اما آزاری پر از شیرینی و لذت تلخی دوری
من آن را دوست دارم
و دلم را راهی می کنم
تا هماره مهر بر بام قلبش پرتو افکند
" مهتاب از سوی او برای من کافیست "
ن : ع.ر.معروفی
|
+| نوشته شده توسط
رحمان در پنجشنبه ششم فروردین 1388
|